می آید… نمی آید… می آید… نمی آید – داستان طنز از وجیهه فاطمی دزفولی

0

Vajiheh Fatemi-Dezfoli

نرگس که در آشپزخانه می چرخید کنار پنجره ایستاد. نگاهی به گل های باغجه انداخت که آرام آرام سر از خاک در می آوردند. فکر کرد تا شنبه باید حسابی خانه را تمیز کند و خیلی کارهای دیگر را هم انجام دهد. چیزی یادش آمد، لبخندی زد و بعد از مکثی کوتاه در حالی که دسش را به طرف نلفن که کنار گلدان ارکیده  روی میز کوچکی نزدیک پنجره بود دراز می کرد تا آن را بر دارد، رو به شوهرش کرد و گفت

!علی جان دارم به دلارام زنگ می زنم. خدا خدا می کنم قبول نکند-

:علی که نزدیک آشپزخانه روی صندلی نشسته بود و روزنامه می خواند، سرش را بلند کرد و روزنامه را کمی پایین آورد و گفت

خوب چرا دعوتش می کنی؟-

آخه نمی شه عزیزم. شب مهمونی شهین و مهری و افسانه می شینند کنار هم و توی گوش هم پچ پچ می کنند، بعد هم داستانی برای نیومدنش می سازن و پای منم وسط می کشن. نه! هر چه فکر می کنم می-

.بینم نمی شه دعوت نشه. فقط خدا خدا می کنم که قبول نکنه

:علی از پشت روزنامه دلداریش داد و گفت

.عزیزم این زن با اون رفتار احمقانه و حرفای دروغی که در مورد زندگی ما سر هم کرده فکر نمی کنم روی اومدن داشته باشه. نگران نباش-

.نرگس شماره دلارام را گرفت و علی دوباره سرش را کرد توی روزنامه

دلارام صدای تافن را که روی میز کنار مبل بود شنید، همانطور که روی مبل دراز کشیده بود دستش را دراز کرد و آن را بر داشت. عینکش را کمی جا به جا کردو شماره را خواند. صورتش باز شد و پیش خودش گفت، بالاخره زنگ زد. دکمه آن را فشار داد تا صدا وصل شود. بعد با صدایی خواب آلود گفت: آلو

:نرگس با چشم و آبرو به علی که روزمامه را از جلو صورتش پایین آورده بود نگاهش می کرد فهماند که دلارام جواب داده. بعد با صدایی پر مهر گفت

 دلارام جون منم، نرگس-

سلام-

دلارام به خودش گفت بالاخره زنگ زدی. یک دروغ کوچیک را بزرگ می کنی و هیاهو راه می اندازی بعد پشیمون می ش.

سلام نرگش جون!قربونت برم! چه قدر دلم برات تنگ شده بود! چطوری؟ علی و بچه ها چطورن؟-

قربونت. همه خوبن-

 چه خبر عزیزم! و باز در دل خندید-

سلامتیت دلی جون. خبر تازه ای نیست، زنگ زدم دعوتت کنم برای شنبه شب شام اینجا. همه هستند. منتظرتیم خانم-

بعد به شوهرش نگاه کرد و دستش را کمی بالت برد و چند بار تکان داد مثل اینکه می خواست به علی بگوید چه کار کنم؟

دلارام باز ته دلش خندید و گفت

بذار یه دقیقه برم تقویم دیواری رو که تو آشپزخونه ش ببینم. بعد از روی مبل بلند شد و رفت آشپزخانه.جلو نقویم که به دیوار آویزان بود کمی این پا و آن پا کرد و برگ های تقویم را بالا زد و یک باره رها-

:کرد تا نرگس که کلافه به علی چشم مانده بود، صدا را بشنود

وای! حیف شد– 

چطوری دلی جون؟-

آخه- 

آخه چی؟-

نمی دونم چی بگم؟-

نرگس که داشت از بیم و امد جان می داد همون طور که به شوهرش نگاه می کرد گفت

دلی جون بگو چی شده؟ بگو که می آی؟-

نه! نمی تونم-

نرگس با خوشحالی با چشم و ابرو به علی اشاره کرد که او هم سهمی از شادی برده باشد.

 وای! نگو ترو خدا! چرا نمی تونی بیایی؟ –

علی از جایش بلند شد روزنامه را گذاشت جای خودش روی صندلی و ایستاد رو به روی نرگس و دست و دست هایش را طوری بالا برد که انگار بخواهد بکوبد به سرش و با ایما و اشاره  رساند که تعارف بسه دیگه، خداحافظی کن، گفته نمی آید دیگه

دلارام با آه و تاسف گفت

چه کم سعادتم!نرگس جون، نمی دونی چه قدر دلم می خواد بیام، خودت بهتر می دونی چه قدر دوستت دارم ولی نمی تونم بیام چون شنبه مهمون دارم. همزمان توی دلش گفت:”دلت بسوزه دوست نادان”چه-

خوش خیالی

نرگس که از شادی روی پا بند نبود یک هو بی هوا گفت

دلی جون، نمی شه به همش بزنی، بذاری یه روز دیگه؟ حالا برا غذا میان یا چای و شیرینی؟-

نه! مرگس جون من از چند هفته پیش برنامه گذاشتم. بعد از مدت ها که نمی شه برا چای و شیرینی بیان. نه بابا برا ناهار میان. بعد به خودش گفت اگه می شه خوب خودت برنامه رو عقب بیانداز-

وای دلی جون! برا ناهار میان؟ خوب دیگه تا آخر شب نمی مونن-

علی باز دست هایش را بالا برد که شاید از فرط عصبانیت به سرش بکوبد اما آنها را آورد توی صورت زنش که با کمک آنها از او بپرسد بالا ول کن. تو که نمی خواستی او قبول کنه. حالا چرا این قدر اصرار داری که بیاد؟

نه! ولی می دونی که آدم بعد از رفتن مهمون چه قدر کار داره. همیشه میگن مهموندار باید بعد از رفتن مهمون خونه را جارو پارو کنه، نه پیش از آمدنش-

مگه چه قدر کار داری؟ من شام و یک ساعت دیر تر می دم. منتظرت می مونیم-

بعد برگشت به طرف علی که از خشم قرمز شده بود و با حرکت دستش نشان داد که بلا تکلیف است

دلارام به خودش گفت چه دوست بوقلمون صفت مهربونی

می دونی نمی شه. باور کن خسته می شم-

نه نه! حتما باید بیایی-

علی در اتاق راه می رفت و با هر جمله ای که از دهان زنش بیرون می آمد با دست و چشم و ابرو می پرسید چرا باید بیاد؟

خوب پس می گم پنجاه پنجاه. اگه زنگ نزدم بدون که میام و اگه نخواستم بیام زنگ می زنم، باشه؟-

مرسی دلی جون. قربونت برم. منتظرتم

بعد به شوهرش نگاه کرد، تلفن را گذاشت روی میز و با ناله افتاد روی صندلی. علی مقابلش ایستاد و با خشم پرسید

چرا اینقدر اصرار کردی؟ تو که دعا می کردی که نیاد و بعد از اون رفتار احمقانه دیگه نبیتیش. واقعا که سر از کارهات در نمی یارم. حالا میاد یا نه؟-

گفت پنجاه پنجاه-

چی؟ مگه معامله اس؟-

اگه زنگ نزد میاد، اگه نخواد بیاد زنگ می زنه-

یعنی تمام هفته گوشمون به تلفن باشه و هی حرص و جوش بخوریم و به خودمون بگیم: می آید نمی آید، می آید نمی آید-

Podziel się

O autorze

Vajiheh Fatemi-Dezfoli

وجیهه فاطمی دزفولی -اموزگار دوره راهنمایی در ایران و آموزگار زبان مادری درسوئد. به ادبیات،خواندنو نوشتن از کودکی علاقه داشته ام. تا کنون چند داستانم در نشریات اینترنتی چاپ شده اند.

Odpowiedz